|
راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد: "پیرمرد بهشت و جهنم را به من نشان بده!" راهب به سامورایی نگاه کرد و لبخندی زد. سامورایی از اینکه میدید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند میزند بر آشفته شد شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند راهب به آرامی گفت: "خشم تو نشانه ای از جهنم است!" سامورایی با این حرف آرام شد نگاهی به چهره ی راهب انداخت و به او لبخند زد. آنگاه راهب گفت : "این هم نشانه ی بهشت!" عزیزای من صورت شما نشونه ای از بهشته یا جهنم؟
سلام! بچه ها ببخشید من همیشه در سفرم شرمندم که دیر میام پیشتون! مرسی که تنهام نمیذارین! دوستون دارم مثل همیشه! این گل هم تقدیم به مهربونیای همتون! کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه استفاده میکرد. یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد. همسایه ها در خانه ی او جمع شدند و به خاطر بدشانسیش به همدردی با او پرداختند! کشاورز گفت:"شاید بدشانسی بوده یا خوش شانسی فقط خدا میداند!" یک هفته بعد اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها بازگشت! مردم اینبار خوش شانسیش را تبریک گفتند! کشاورز گفت:"شاید بدشانسی بوده یا خوش شانسی فقط خدا میداند!" فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب ها بود از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست! وقتی اینبار همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند به او گفتند: "چقدر بدشانسی!" کشاورز باز جواب داد:"شاید بدشانسی بوده یا خوش شانسی فقط خدا میداند!" چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه ی جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند! بجز پسر کشاورز که پایش شکسته بود!!! اینبار مردم با خود گفتند: "شاید بدشانسی بوده یا خوش شانسی فقط خدا میداند!" |
About![]()
تو به من آموختی که چگونه زندگی کنم اما چگونه فراموش کردنت را نه Archivesآذر 1387آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Links
یه فنجون اکسیژن خاکی! |